تبليغاتX
پسران تنها و غریب

پسران تنها و غریب

رفت و منو تنها گذاشت با كوله بار خستگي-
گم شدم و تنها شدم تو كوره راه زندگي
رفت و نگاهي ام نكردبه اين مسافر غريب
كه بعد اون چه ميكشه از اين همه درد و فريب
رفت و نگامو نديد كه غرق بارونو غمه
از اين همه درد هرچي بگم بازم كمه
رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم
با يك بغل شعرو غزل كه گم شده تو زندگيم
رفت و كتاب عشقمو زير غبار روزگار
از ياد اون رفت و حالا منم اسيرو بي قرار
رفت و كبوتراي عشق واسش بهونه ميگيرن
گلاي باغ زندگيم از غم هجرش ميميرن
رفت و نگفت كه كي مياد نگفت بي يادم ميمونه
اما دل ساده من باز اونو عاشق ميدونه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 22:36  توسط آرش   | 

چه غریبانه می‌نماید نوای این دوری بزرگ. این همه فاصله میان من و تو، با کدام قدم‌ها پیموده می‌شود؟ وقتی که نه پایی برای رفتن است و نه نفس‌هایی که خسته از جستجوی تو، به شماره افتند

من هم‌چنان در این تنهایی تاریک، در این هوای بی‌کسی، منتظر، چشم به راهی دوخته‌ام که انتهایش غروب خورشید سوزانی است، که آتش فراق تو را به تصویر می‌کشد. و چه خوش می‌سوزد این دایره‌ی حیران

ای آن‌که دلم امشب هوای بودنت را بهانه کرده، بدان! که فرصت بودن و بوییدن محدود است و زمان هم‌چنان در حسادت نزدیکی میان من و تو، عقربه‌هایش را تندتر می‌چرخاند تا شاید این فاصله‌ را دورتر، و نقطه‌ی پایان را نزدیکتر کند
چه می‌شد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمی در میان باشد و نه فاصله‌ای طولانی در پیش

 

چه می‌شد اگر که سرنوشت بازی دیگری را رقم می‌زد: بازی بودن و دیدن نه بازی کودکانه دویدن و نرسیدن... که من اکنون نه توان کودکی‌ام باقی است و نه آن رویاهای پریدن. بال‌هایم بریده، بر روی این زمین ناباوری، در تحیرم که چه شد که شبانه، شبیخون دهشتناک این سرنوشت، میان من و تو، جدایی انداخت و زمان مرا با خود برد،‌ تا همیشه رویای رسیدن به تو، همانند رویای بازگشت به گذشته، همانند یک سراب سرد باشد

دست‌هایم خالی، به بالا گرفته‌ام که بدانی تهی است از هرآنچه که پیش از این داشته‌ام و تو میدانی که مقصود چیست
به من نگاه کن! به این دفتری که سراسر سرود جدایی است. به این قلم بنگر که تنها برای گفتن دردهایش می‌لغزد. و به این دستان تهی، که جز نبودن و نداشتن، کلمه‌ی دیگری را به یاد ندارد
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

دوست دارم آن زمانی بنویسم که تو را در آغوش گرفته،‌ سپیدی آخرین ورق این دفتر بی‌جلد را پر از لکه‌های جوهر مملو از بودن و دیدن و رسیدن کنم. ورق‌ها رو به اتمام... و تو در آن ناکجایی که نمی‌دانم چیست. اما می‌دانم که هر اندازه من از تو دور هستم، تو به من نزدیکی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 0:56  توسط آرش   | 

دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
 
دلم هواتو کرده بود،هوای شیرین زبونیت
 
دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی
 
ای هم صدا،ای آشنا بگو که پیشم می مونی
 
نمی دونم چه حالی وکجایی و چه می کنی
 
ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا میمونی
 
رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت
 
دیدم محاله دیدنت ،چون گل باید بچینمت
 
رو صندلی نشستمو یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم
 
خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم؟؟؟
 
گفتم بگو،آهی کشید اومد نشست رو شونه هام
 
یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
 
از تو همش شکوه می کرد،با اشک گرم و دل سرد
 
می گفت که یادت نمی یاد اون روزای آخرو ؟؟
 
چه قدر دلش می خواست نگاش کنی،صداش کنی،
 
بهش بگی دوسش داری،به شرطی تنهاش نذاری
 
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم،پاش می شینم
 
دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:34  توسط آرش   | 

بادل عاشق بدنکن

ای ادم نامهربون
سنگ دل وبی وفانشوتودل داری این ام بدون
توقول همراهی دادی رووعدی دلت بمون
باطن پاک و توجهان می خرنش خیلی گرون
عهدشکن عشق نباش خیرنمی بینی ازاون
 
باهمون نگاه اول توی قلبم خونه کردی
مثل یک پرنده ازعشق توی سینه لونه کردی
دل روبردیونگفتی که دلی به این ظریفی
واسه باختن نانداره که ببازه به حریفی
توهمونی که توقلبم قددنیا خونه داره
توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره
توهمون خوبی که اسمت به لبم خنده میاره
اگه باشی تاهمیشه دیگه این دل غم نداره
عشق تویک اسمونه پرازنوروقشنگی
دل ساده که نفهمیدتوقشنگ امادورنگی
توکه احساسی نداری چرابامن عهدبستی
به خداکه بی وفایی اخه توپیمون شکستی
من بازدارم هنوزم توی خاطرات می سوزم
یادظلم های گذشته سیاکرده شب وروزم
دوست دارم یادت توسینه واسه همیشه بمیره
توشکست سخته عشقت دلم عبرتی بگیره
تابفهمه توی دنیاخیلی ازعشقا فریبه
خیلی ازعشقا فریبه
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:56  توسط آرش   | 

 

                  آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

                                                          حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

                  ديگر دلم هواي پريدن نميکند

                                                           تنها بهانه ي ما در گلو شکست

                  سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

                                                           آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

                  اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد

                                                          اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست

                  آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود

                                                          خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

                  تا آمدم که با تو خداحافظي کنم

                                                         بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 18:23  توسط آرش   | 

 

عشق من قفسي است خالي از پرنده و افسرده وملول از جدايي در مسير سهمناك طوفان زندگي

و چقدر تلاش كردم ، كه بر درخت خشك زندگي ام اويخته بماند

من درختي خشك در دل كويرم كه تنها برگش همان قفس بدون پرنده است

پر و بال پرنده برگ هاي من ، و صداي پرنده نغمه شادي بخش من بود

اما اكنون تنها قفسي مانده و آن هم خالي است

پرنده ي كوچك ، قفس خاليست و من منتظر ! به آشيانه ات باز گرد

يا نواي مسيحايي خود روح زندگي را به درخت خشك باز گردان

به عكس زيباي پرنده كوچك خوشبختم مي نگرم ، اوايش در گوشم طنين انداز ميشود و باز

اندكي صبر سحر نزديك است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 18:17  توسط آرش   | 

 

شب بوي آبي
 
ناله اي از نا مه هايم اينست : آيا مرا دوست داري
دلارام من  : مگر خودت به اين راز آگاهي نداري ! زبانم ، دلم تو را از اين سري كه در صندوقچه دل دارم و سعي ميكنم بر لبم نرسد متوجهت نساخته .
تو هنوز در عشق من ترديد داري؟
اگر در عشقهايم ترديد داري با نيش خنجري سينه ام را شكافته و بر قلبم فرو كن تا حقيقت را با چشمان زيبايت ببيني
 آنگاه خواهي ديد بر روي ديوار كاخ گلگون قلبم نوشته است :
دوستت دارم
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:47  توسط آرش   | 

 

بيابان تا بيابان در غبار است


 چراغ چشم ها در انتظار است


 غبار هر بيابان را سواريست


 غبار اين بيابان بي سوار است


 
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 2:0  توسط آرش   | 

 

ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
بر من خسته کرده ای روی گران چرا؟ چرا؟
بر دل من که جای تست کارگه وفای تست
هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا؟ چرا؟
گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری
جان و جهان همی بری جان و جهان چرا؟ چرا؟
چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری
ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا؟ چرا؟
مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود
در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا؟ چرا؟
گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن
ای بنموده روی تو صورت جان چرا؟ چرا؟
ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل
بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا؟ چرا؟
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:13  توسط آرش   | 

 

سلام دوستای گلم!

 خسته نباشين   

گشته ام غنچه زاري که به صحراي سکوت
غير مشتي لجن و خار،خريدارم نيست
مرغ گمگشته دياري که دم مرگ، دريغ
جز طپشهاي تب و، شيون شب ،يارم نيست
واي از اين روح، از اين روح سيه مست سياه
که به هر در که زدم، سرخوش و سرمستم کرد
من که خود زاده مي بودم . پرورده مي
اشک هر رو سپي عشق ، شبي مستم کرد
آسمان داند و اين قلب طپش مرده که عشق
با من شاعر سرگشته چها کرد .....چها
تا که سيراب کند کام مرا زاب حيات
بر سرابي هوس آلوده رها کرد ..... رها
اينک اينسان منم ، افتاده تک و بيکس ويار
پاي لب تشنه سرابي ، لب يک چشمه مات
چشمه بي تب و تابي که سرشک دل من
چشمه اش کرده چه آبي چه سرابي ، هيهات

 شاد باشين << ارادتمند شما

  آرش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 13:17  توسط آرش   |