قدر دوست مي دارم در خلوت تفكر تو بودم
در تنهاييت....
در معراجت.......
تا آنجا كه مي روي و تنهايي
و هيچ احدي را اجازه همراهي نيست
چه خوب بود من در اين سفر همراهيت مي كردم
دلم مي خواست بدانم تا كجا مي روي در آن سرزمين خيال
كه هيچ رنگي آلوده اش نساخته
از كدامين رنگ ايده آل هايت را مي سازي
با چه تركيبي او را
ملكه موعودت را...
بتت را .......
مدينه فاضله ات را.... مي سازي؟
به كدامين صفت او را مي آرايي؟
به كدامين نام او را مي خواني؟
تا كجاي برهوت عظيم بودنت ...
روحت... خيالت... تنهائيت...
او را با خود مي بري.
به او كدامين واژه ها را مي آموزي
چگونه تربيتش مي كني
از او مي خواهي كه چگونه باشد....
در تنهاييت....
در معراجت.......
تا آنجا كه مي روي و تنهايي
و هيچ احدي را اجازه همراهي نيست
چه خوب بود من در اين سفر همراهيت مي كردم
دلم مي خواست بدانم تا كجا مي روي در آن سرزمين خيال
كه هيچ رنگي آلوده اش نساخته
از كدامين رنگ ايده آل هايت را مي سازي
با چه تركيبي او را
ملكه موعودت را...
بتت را .......
مدينه فاضله ات را.... مي سازي؟
به كدامين صفت او را مي آرايي؟
به كدامين نام او را مي خواني؟
تا كجاي برهوت عظيم بودنت ...
روحت... خيالت... تنهائيت...
او را با خود مي بري.
به او كدامين واژه ها را مي آموزي
چگونه تربيتش مي كني
از او مي خواهي كه چگونه باشد....
هر زمان تنها شدم از شعر ياري ساختم
همچو نقاشان زهر نقشي نگاري ساختم
عشق را بردم ميان مردمان و از اشکشان
در مسير کهکشانها جويباري ساخت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 2:9  توسط آرش
|