تبليغاتX
پسران تنها و غریب

پسران تنها و غریب

قدر دوست مي دارم در خلوت تفكر تو بودم

در تنهاييت....

در معراجت.......

تا آنجا كه مي روي و تنهايي

و هيچ احدي را اجازه همراهي نيست

چه خوب بود من در اين سفر همراهيت مي كردم

دلم مي خواست بدانم تا كجا مي روي در آن سرزمين خيال

كه هيچ رنگي آلوده اش نساخته

از كدامين رنگ ايده آل هايت را مي سازي

با چه تركيبي او را

ملكه موعودت را...

بتت را .......

مدينه فاضله ات را.... مي سازي؟

به كدامين صفت او را مي آرايي؟

به كدامين نام او را مي خواني؟

تا كجاي برهوت عظيم بودنت ...

روحت... خيالت... تنهائيت...

او را با خود مي بري.

به او كدامين واژه ها را مي آموزي

چگونه تربيتش مي كني

از او مي خواهي كه چگونه باشد....


 

 

 

 

 

 

 

هر زمان تنها شدم از شعر ياري ساختم
همچو نقاشان زهر نقشي نگاري ساختم
عشق را بردم ميان مردمان و از اشکشان
در مسير کهکشانها جويباري ساخت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 2:9  توسط آرش   | 

در دلم بود که آدم شوم امّا نشدم
بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم
بر در پیر خرابات نهم روی نیاز
تا به این طایفه محرم شوم امّا نشدم
هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم
تا باسماء معلّم شوم امّا نشدم
از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق
رسته از کوثر و زمزم شوم امّا نشدم
فارغ از خویشتن و واله ی رخسار حبیب
همچنان روح ِ مجسّم شوم امّا نشدم
سر و پا گوش شوم پای به سر هوش شوم
کز دَم ِ گرم تو مُلهَم شوم امّا نشدم
از صفا راه بیابم به سوی دار فنا
در وفا، یار مسلّم شوم امّا نشدم
خواستم بر کنم از کعبه ی دل، هرچه بُت است
تا بر دوست مکرّم شوم امّا نشدم
آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث
در دلم بود که آدم شوم امّا نشدم
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:46  توسط آرش   | 

كلبه قلبم دعوتت مي كنم تا در اجاق سرد دلم چيزي جز خيال تو نمي سوزد بيا و ببين كه چگونه قلب بهانه گيرم مدام پاي بر زمين مي كوبد و با هر بهانه اي باران سرد تنهايي را بر چهره ام مي نشاند دستانم از تو دور است و چشمانم در حسرت ديدارت اشكبار لحظه ي سفيد امدنت را نقاشي و جاده سياه رفتنت را خط خطي مي كند

*************
شعر یعنی با افق یک دل شدن
یا لباسی از شقایق دختن
شعر یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق
شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را
از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام
شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها
شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس
عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ
شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دلهای نسیم
حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج
در کنار برکه ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه اس از آسمان
بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه
شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را
روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض
در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی
غرث در گلواژه رویا شدن
شعر یعنی قصه یک آرزو
شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان
شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پک
نه عبوری ساده چون اشعار من
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:51  توسط آرش   |