سلام دوستای گلم! 
خسته نباشين 



گشته ام غنچه زاري که به صحراي سکوت
غير مشتي لجن و خار،خريدارم نيست
مرغ گمگشته دياري که دم مرگ، دريغ
جز طپشهاي تب و، شيون شب ،يارم نيست
واي از اين روح، از اين روح سيه مست سياه
که به هر در که زدم، سرخوش و سرمستم کرد
من که خود زاده مي بودم . پرورده مي
اشک هر رو سپي عشق ، شبي مستم کرد
آسمان داند و اين قلب طپش مرده که عشق
با من شاعر سرگشته چها کرد .....چها
تا که سيراب کند کام مرا زاب حيات
بر سرابي هوس آلوده رها کرد ..... رها
اينک اينسان منم ، افتاده تک و بيکس ويار
پاي لب تشنه سرابي ، لب يک چشمه مات
چشمه بي تب و تابي که سرشک دل من
چشمه اش کرده چه آبي چه سرابي ، هيهات



شاد باشين << ارادتمند شما
آرش 
سلام دوستای خوبم؛ 


