دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
دلم هواتو کرده بود،هوای شیرین زبونیت
دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی
ای هم صدا،ای آشنا بگو که پیشم می مونی
نمی دونم چه حالی وکجایی و چه می کنی
ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا میمونی
رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت
دیدم محاله دیدنت ،چون گل باید بچینمت
رو صندلی نشستمو یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم
خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم؟؟؟
گفتم بگو،آهی کشید اومد نشست رو شونه هام
یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
از تو همش شکوه می کرد،با اشک گرم و دل سرد
می گفت که یادت نمی یاد اون روزای آخرو ؟؟
چه قدر دلش می خواست نگاش کنی،صداش کنی،
بهش بگی دوسش داری،به شرطی تنهاش نذاری
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم،پاش می شینم
دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم

بادل عاشق بدنکن
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي پريدن نميکند
تنها بهانه ي ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست
آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست


عشق من قفسي است خالي از پرنده و افسرده وملول از جدايي در مسير سهمناك طوفان زندگي
و چقدر تلاش كردم ، كه بر درخت خشك زندگي ام اويخته بماند
من درختي خشك در دل كويرم كه تنها برگش همان قفس بدون پرنده است
پر و بال پرنده برگ هاي من ، و صداي پرنده نغمه شادي بخش من بود
اما اكنون تنها قفسي مانده و آن هم خالي است
پرنده ي كوچك ، قفس خاليست و من منتظر ! به آشيانه ات باز گرد
يا نواي مسيحايي خود روح زندگي را به درخت خشك باز گردان
به عكس زيباي پرنده كوچك خوشبختم مي نگرم ، اوايش در گوشم طنين انداز ميشود و باز
اندكي صبر سحر نزديك است


دلارام من : مگر خودت به اين راز آگاهي نداري ! زبانم ، دلم تو را از اين سري كه در صندوقچه دل دارم و سعي ميكنم بر لبم نرسد متوجهت نساخته .
تو هنوز در عشق من ترديد داري؟
اگر در عشقهايم ترديد داري با نيش خنجري سينه ام را شكافته و بر قلبم فرو كن تا حقيقت را با چشمان زيبايت ببيني
آنگاه خواهي ديد بر روي ديوار كاخ گلگون قلبم نوشته است :
بيابان تا بيابان در غبار است
چراغ چشم ها در انتظار است
غبار هر بيابان را سواريست
غبار اين بيابان بي سوار است
ادامه مطلب
بر من خسته کرده ای روی گران چرا؟ چرا؟
بر دل من که جای تست کارگه وفای تست
هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا؟ چرا؟
گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری
جان و جهان همی بری جان و جهان چرا؟ چرا؟
چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری
ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا؟ چرا؟
مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود
در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا؟ چرا؟
گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن
ای بنموده روی تو صورت جان چرا؟ چرا؟
ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل
بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا؟ چرا؟
